تبليغاتX
تنها در بهشت

تنها در بهشت

داستان سرایی

نی نی قشنگم ترسیده

روز پنجشنبه بعد از سرکار نهار که خوردم مثل جنازه افتادم (البته بعداز شستن ظرفها و جاروبرقی

کشیدن)که ساعت ۳ ظهر با صدای گریه بیدار شدم رفتم تو راهرو و دیدم زن عموی امید با مامان امید

نشستن صحبت میکنن و زن عموش داره گر یه میکنه وقتی پای صحبتهاشون نشستم متوجه شدم که

دخترش مارال ۳ ماه که باردار بوده و الان بچه اش سقط شده اولش خیلی ناراحت شدم که چرا این

بلا به سرش آمد بعد به حرفها و متلکهای که مارال بهم انداخته بود فکر کردم و گفتم خدا چقدر بزرگه

بعدم که زن عمو رفت به مادر شوهرم گفتم من بعد از ۲ روز فهمیدم باردار شدم شما همه فکر کردین من

دروغ گفتم و ازتون پنهان کردم حالا ببینید دختر عموتون ۳ ماه باردار بود به هیچ کدومتون نگفت الان که

براش مشکل پیش امده گفته.

خلاصه گذشت تا شب که مادر شوهرم و ۲ تا هم عروسام و خواهر شوهرم به ملاقاتی مارال به منزلش

رفتن و من و امید،فاطمه و رضا بچه های برادر امید تنها موندیم

امید که گفت من میرم بخوابم منم گفتم باشه منم برم دستشویی و مسواک بزنم بیام که بخوابم

خلاصه مسواک زدم تمام شد خواستم حرکت کنم که صدای انفجار خیلی ترسناکی از پشت سرم آمد

من که از ترس فقط جیغ میزدم امید بیچاره بدو بدو آمد تو حیاط و من روی زمین دید با دو دست می زد تو

سرش و میگفت چیزی نیست نترس که رضا با خند آمد تو حیاط

امید:رضا صدای چی بود؟

رضا:من ترقه زدم ترسیدی

همین که گفت امید افتاد دنبالش بعدم آمد و منو برد داخل من از ترس حالت تهوع بهم دست داده بود

و می لرزیدم داشتم سکته میکردم و همش نگران بچه ام بودم  خلاصه اینطوری شد که من از شب

پنجشنبه تا جمعه( شب لکه بینی داشتم)اما حالا خداروشکر بهترم

از خانواده مادر شوهر و خواهر شوهرم بگم که اونا هم وقتی فهمیدن کلی ترسیده بودن چون امید

قسم خورده  بود که اگه بلای سر من یا بچه بیاد رضا رو میکشه آخه رضا بچه نیست دوم دبیرستان و

از نظر هیکلی دقیقا هم هیکل امید،خیلی کار احمقانه ای انجام داد

امید میگه تا این بچه بدنیا بیاد من هزار بار میمیرم و زنده میشم((خدا به داد منو بچه ام برسه))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 10:16  توسط باران  | 

قربون بچه نازم بشم

چند وقتی بود که خیلی استرس گرفته بودم که نکنه حامله نباشم و از این حرفها واسه همین تصمیم

گرفتم برم یه سونوگرافی انجام بدهم و تکلیف خودم روشن کنم با امید صحبتش می کردم که خواهر

شوهر و هم عروسم گفتن فلان دکتر متخصصه و خوبه برو پیش اون  بعدم با هم رفتن بازار من میخواستم

برم حمام کنم که شقایق به امید زنگ زد که براتون نوبت گرفتم زود بیاین

من:دهنم باز مونده بود از اونا این کارا بعیده

خلاصه تند تند حمام کردم و با امید رفتیم مطبی که بهمون گفته بودن اما شقایق و نگار انجا نبودن ۱۵

تومن پول ویزیت دادیم و بعد از نیم ساعت رفتم تو اما خانم دکتر گفت ما که اینجا سونوگرافی نداریم و

از این حرفها من کلی اعصابم بهم ریخت از ناراحتی میخواستم گریه کنم

امید:بیا بریم یه مطب دیگه

من:با کلی ناراحتی باشه بریم

رفتیم مطب خانم دکتر نگین قنواتی اتفاقا خیلی خلوت بود و زود رفتم تو اول کلی ازم سوال پرسید و  با

هام صحبت کرد که از استرسم کم بشه بعدم سونوگرافی رو شکم انجام داد

دکتر:کیسه بارداریت که خالی من بچه توش نمیبینم

من:از ترس داشتم سکته میکردم خانم دکتر مطمئنی

دکتر :اجازه هست تو رحمی انجام بدهم

من:آره مشکلی نداره

بعد از کلی نگاه کردن به  مانیتور خانم دکتر گفت:ای پدر سوخته اینجاست خلاصه عکس بچه

بهم نشون داد ضربان  قلب و گردش خون نی نی قشنگم بهم نشون داد

خیلی خیلی خوشحال شدم عکس که نشون امید دادم از خوشحالی تو خیابان من بوسید

بعدم رفتم خانه و با کلی افتخار گفتم من حامله ام و بچه ام ضربان قلب داره اینم عکسش والان

۶هفته و ۳ روزش است.

راستی دکتر بهم گفت هم خودت و هم بچه ات در سلامت کامل هستین و فقط خیلی لاغری واسه

همین واسم قرص پریناتال و ب ۶ نوشت که بخورم 

خداروشکر هم نه حالت تهوع دارم نه دلم به غذایی میکشه و همه چیز خوب فقط اینه خیلی تنبل

شدم و همش دنبال جایی برای خوابیدنم

((یادم رفت بگم هم عروسام دارن آتیش میگیرن))

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 8:34  توسط باران  | 

بدون شرح

اولین  کسی که بهم گفت مبارک باشه الهام جون از وبلاگ (مامان یاسمن )بود

ظهر که امید آمد جواب آزمایش از من گرفت و گفت خودم میخواهم سوپرایزشون کنم خلاصه داشت نهار

میخورد و مدام شوخی میکرد و مگفت پول بدین تا یه خبر توپ و خوشحال کننده بهتون بدهم

مادر شوهر:بگو ..حقوق گرفتی؟

شقایق(خواهر شوهر):بگو دیگه

امید با هزار تا شوق و آرزو گفت:بابا شدم من دارم پدر میشم

همینکه امید اینو گفت مادر شوهرم و خواهر شوهرم ناراحت شدن و شروع کردن به غرغر کردن حالا امید

هی میگه پدرشم آجی بوسم نمیکنی؟ماما بهم تبریک نمیگی؟

شقایق:نه یه نفر به اعضای خانواده اضاف شده خوشحالی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من به چهر امید نگاهی کردم دیدم غم دنیا رو دلش نشسته واسه همین پریدم بوسش کردم گفتم خودم

بهت تبریک میگم بابایی.............اما گریه امانم نداد و رفتم تو اتاق بعد از چند دقیقه که امید آمد دید من

دارم گریه میکنم گفت لباس بپوش ببرمت خانه بابات اینا لیاقت تو بچه تورو ندارن......

منم رفتم خانه بابام قضیه که واسه خانواده ام تعریف کردم دهنشون باز مونده بود که چی بگن

مامانم:یعنی خوشحال نشدن پسرشون بچه دار میشه

من:نه

خلاصه شب امید آمد دنبالم رفتیم خانه اونا نبودن وقتی آمدن امید و مامانش وبقیه همه با هم دعواشون

 شدن منم تواتاق فقط گریه میکردم تا اینکه مامان امید به طرف حمله کرد و کلی بد وبیراه بارم کرد

درهر صورت عزیزم نمیدونم دختری یا پسر اما هرچی هستی قرار بیای و من از تنهایی و غربت در بیاری

پی نوشت:............................

مامان و بابا امیدوارن فقط تو سالم باشی

بعد نوشت.............................

حدسم درست بود هم عروسام از سر حسادت هر کدوم یه حرفی بهم میزدند

نگار:زن برادر منم همین طور شد ولی رفت دکتر بهش گفتند:توده خونی داره و باید عمل کنه

آزیتا:آره دختر عمه منم اول فکر کرد باردار اما بعد از ۵۰ روز فهمید بچه نیست

من:فقط نگاه میکردم و گوش میدادم اولش گفتم حسودیشون میشه و این حرفها رو زدن و نباید اهمیت

بدهم اما آخر شب اینقدر گریه کردم بعدم با قرآن خوندن خوابم برد

صبح که به مامانم زنگ زدم خیلی ناراحت شد گفت:چقدر بیشعورن اینا که به یه زن حامله چنین

حرفهای میزنن مگه اینها از خدا نمیترسن؟

بنظر من که نه اینا از خدا نمیترسن.....

من آزمایش خون دادم تست انجام دادم سونوگرافی پیش یه متخصص خوب رفتم همه گفتند که من

باردارم و سالمم هستم نمیدونم نکنه حرفهاشون درست باشه و دکتر و بقیه آزمایشات اشتباه شده

باشه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 7:50  توسط باران  | 

بدون شرح

سلام

چند وقتی بود که دوباره شکم درد گرفته بودم پیش خودم گفتم حتما دوباره معده دردم شروع شده ولی

ازطرفی هم فکر میکردم که نکنه باردارم تا اینکه سراغ اینترنت رفتم و دیدم نشانه های بارداری......... 

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت،دیروز تست بی بی چک دادم انگار باردارم البته امید که خیلی بچه

دوست داره وقتی جواب تست بهش نشون دادم شروع کرد به رقصیدن و جیغ کشیدن اما فعلا به کسی

نگفتیم آخه میخواهم آزمایش خون بدهم بعد که مطمئن شدم به همه بگم

نمیدونم برخورد هم عروسام چه جوری معصومه ۴ سال که ازدواج کرده و هنوز بچه دار نشده

نگارهم بعد از عباس ۸ سال که بچه دار نشده

میترسم باهام بد برخورد بشه (مادر شوهر و خواهر شوهرمم) که فکر نکنم اصلا خوشحال بشن

فکر کنم اولین مادری هستم که نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ولی راستش خیلی خوبه

 دیگه از تنهایی درمیام و دیگه غریب نیستم (اصلا شاید باردار نباشم) وای خدا دارم دیونه میشم

پی نوشت:..................................

بچه ها کمک کنید اگه باردار بودم چکار کنم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 7:30  توسط باران  | 

کارت سوخت

امید دیشب ماشین فروخت قراره با وامی که گرفته و پول ماشین یه پیکاب بخره ، از بنگاه که برگشت

زیاد خوشحال نبود و مدام میگفت اینم از بخت بده من ماشین ۲۱ میلیونی باید ۱۴.۵۰۰ بدم بره خیلی

حالش گرفته بود تا اینکه از عکاسی زنگ زدن و گفتن عکسهای عروسیتون آماده است من و امیدم تند

تند آماده شدیم رفتیم عکاسی ۲۰ تا عکس مشابه بهم که قرار بود بزنه رو شاسی را بهمون داد و قرار

شد فردا بقیه اش اماده کنه بعدم رفتیم سمت خانه بابام و اول اونجا عکسها رو بین خواهر و برادرای

خودم پخش کردم بعدم رفتیم سمت خانه خودمون و به بقیه دادیم تا اینکه حرف رسید به فروختن ماشین

امید و غیره...........

امید راستی بچه ها کارت سوخت ماشین ۱۵۰ لیتر داره هرکی میخواهد بیاد بزنه ؟

اونجا هم که احمدالله متقاضی زیاد داشت

امیدم به من گفت برو کارت سوخت بیار

منم رفت گشتم اما پیدا نکردم امید صدا زدم و کلی با هم گشتیم تا اینکه امید عصبانی شود و شروع

کرد به داد وبیدا د کردن سرمن (تو نظم نداری و................)تو این فرصتم مامان امید بیکار ننشست و

کلی به من بدبخت تیکه و کنایه پروند خلاصه حالم بد شد فشارم افتاد و همینطوری عرق سرد میکردم و

از ترس عابرو ودادو بیدادهای امید گریه میکردم سرتون درد نیارم امید رفت و با صاحب بنگاه ماشین رو 

گشتن اونجا هم نبود دوربینهای پمپ بنزینی که آخرین بار رفت ،و چک کرد اونجا هم نبود وقتی برگشت

خانه ساعت ۱۲ شب بود چاقو  بهش میزدی خون ازش در نمیامد شروع کرد داد و بیداد سر من بیچاره

منم فقط گریه میکردم تا اینکه به پیشنهاد من آمدیم دفتر و اونجا هم گشتیم اما انگار که نه انگار..

زمان برگشتن به خانه فقط آرزوی مرگ رو میکردم وقتی رسیدیم دیدم مامان امید دم در حیاط ایستاده

و داره میرقصه و خوشحال فهمیدم که کارت سوخت پیدا شده پیاده شدیم و دیدیم که بله پیدا شده؟

مثل اینکه آقا امید واسه آخرین بار  که بنزین زده چون با عجله برگشته خانه مدارک ببره کارت سوخت

میذاره رو جا کفشی مادر امیدهم  میذارش  پیش کفشا و تازه یادش افتاده بود کجاست

خلاصه این وسط من بدبخت الکی بد بیراه شنیدمو گریه کردم بعدشم امید آمد که از دلم دربیاره ولی

من از ترس فشارم افتاده بود و کارم به بیمارستان کشید خلاصه امید کلی بالای سرم گریه کردو طلب

بخشش کرد منم مثل همیشه بغلش کردم و بخشیدمش ((بخدا اگه بدونید چی بهم گذشت))

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 8:8  توسط باران  | 

نگاه بسته= نگاه باز

سلام

میدونی چی بچه ها احساس میکنم نسبت به چند روز پیش دیدگاهم به زندگی یه جور دیگه شده

مثلا دیگه نمیخواهم توی وبلاگم از آه و ناله و از بدیهای که از اطراف میبینم رو بنویسم در واقعه میخواهم

یادبگیرم بجای اینکه بدی ها را ببینم خوبیهارو ببینم و درمورد اونها بنویسم تا ملکه ذهنم بشه

مثلا اگه مادر شوهرم مدام از خواهر زاده اش که هم عروس منم هست زیاد تعریف کنه من بجای

حسادت و اینکه بگم چرا از من تعریف نمیکنه به این فکر کنم که اگه منم جای اون بودم شاید همین رفتار

را داشتم و یا اینکه شاید جلوی چشم اونا هم از من تعریف میکنه خلاصه هرچی فکر کردم دیدم هرچی

بیشتر نکته سنجی کنم و به مسائل ریز بها بدهم در واقعه خودم عذاب دادم بخاطر همین باید بی خیال

باشم تا بتونم پیشرفت کنم به قول خود مادر شوهرم( خودمو کر کنم بقیه را خر کنم)

پی نوشت:.....................................................................

گچساران:من رفتم کتاب خریدم چند وقتی هست که شروع کردم به خوندن واسه کارشناسی ارشد، 

چرادیربه دیر بهم سر میزنی تو راستی برنامه ات واسه ارشد چی؟چکار کردی؟

بوشهر:الهی فدات بشم که اینقدر مهربونی کاشکی یه وبلاگ واسه خودت درست میکردی تا من از

کارای روزانه ات خبر داشته باشم 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 9:8  توسط باران  | 

رویا در بهشت

به سقف خیره شده ام چقدر ستون داره

به ساعت خیره شده ام چقدر عدد داره

به قالی خیره میشوم  چقدر گلهای رنگی رنگی داره

ناگهان نگاهم به بهشت می افتد

چقدر زیبا شده است ،چه نور عجیبی

آب رودخانه چقدر شفاف شده

زیبای ماهیها دوچندان شده و به چشم می آید

امشب بوی باران می آید حتما باران درپیش داریم

وقتی قطرات باران به سر ماهیها می ریزند

ماهیها از شوق گریه میکنند و با یک نگاه معصوم به من

به داخل بهشت مرا دعوت میکنند

بهشت زیبای من اگه یه روز ترکت بکنم میمیرم

پی نوشت:بشکنه این دست که نمک نداره

از صبح تا شب کار کن،احترام بذار،مریض داری بکن،آخر دست مادر شوهرم نیشش به من یا امید بیچاره

میزنه بخدا جون تو جونش کنم قدر محبتهام نمیفهمه((هرچی تحمل میکنم فقط بخاطر امید و بس))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 8:25  توسط باران  | 

عمل چشمای مادر شوهرم

من به همراه امید مامانش بردیم شیراز و چشمش عمل کردیم ۳ روز اونجا بودیم حالا بگذریم از اینکه

 چقدر سختی کشیدیم و وقتی هم برگشتم ......من که از  بی خوابی خون دماغ شدم اما واسه

 کسی مهم نبود تازه بخاطر خستگی و بی خوابی زیاد ۴ شنبه که نرفتم سر کار طرف آمد و کلی باهام

 دعوا که چرا نیامدی سر کار حالا انگار مامان خودم برده بودم یا اینکه رفته بودم تفریح بگذریم آدمای که

 حق نشناس باشن یعنی همین.(ولی اگه به گوش امید میرسید آبرو براش نمیذاشت)

الانم برگشتم سر کار کلی پرونده هست که باید بررسی بشه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 9:15  توسط باران  | 

 

 

                       

 

دیروز به امید هی میگفتم امروز چندمه امیدم هی میگفت ۳۰ ام براچی؟

من:هیچی همین جوری

امید:خبری؟

من :نه نه اصلا باید خبری باشه

امید:آه فهمیدم امروز باید بریم بنر عکس عروسی تحویل بگیریم

من :صورتم کش آمد

وقتی رفتیم بازاربنر آماده نبود و برگشتیم خانه شام خوردیم ساعت ۹ بود که امید گفت بریم خانه بابات

من با بی میلی گفتم بریم وقتی رفتیم ۱۰ دقیقه نشد که موبایل امید زنگ خورد و گفت یکی از دوستام

اطلاع داده که باید بریم واسه گشت خلاصه امید رفت و ساعت۱۲ آمد دنبالم تو دلم گفتم حتما دروغ گفته

الان که برم خانه واسم سوپرایز داره اما دیدم نه خبری نیست رفتم روتخت دراز کشیدم که در زدن،هرچی

بهش گفتم برو در باز کن نرفت منم اعصابم از دستش خورد بود خلاصه غرغر کنان رفتم

دوست امید ، میثم بود یه کیک دستش بود

گفت :اینه بدین به امید از ظهر تا حالا ۱۰ بار وسوسه شدم بخورمش

من:اینقدر خوشحال شدم برگشتم داخل دیدم امید با دوتا کادو تو اتاق نشیمن منتظرم نشسته وداره میخنده

گفت:امروز چندمه؟واقعا فکر کردی یادم رفته بود؟

من:اینقدر خوشحال شدم

امید واسم دوتا بلوز خیلی خوشکل و یه شلوار خرید نمیدونی با چه ذوقی نگام میکرد وقتی داشتم

 کادوهارو باز میکردم(((اینم از شوهر گلم))

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 7:56  توسط باران  | 

تولد تولد تولدم مبارک

 

 

 

                 

 

                                                          

 

سلام امروز تووووووووووووووووووولدم ،نمیدونم امید یادش هست یا نه اما

 اگه یادش نبودم اشکال نداره آخه خیلی سرش شلوغه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 7:54  توسط باران  |