نی نی قشنگم ترسیده
کشیدن)که ساعت ۳ ظهر با صدای گریه بیدار شدم رفتم تو راهرو و دیدم زن عموی امید با مامان امید
نشستن صحبت میکنن و زن عموش داره گر یه میکنه وقتی پای صحبتهاشون نشستم متوجه شدم که
دخترش مارال ۳ ماه که باردار بوده و الان بچه اش سقط شده اولش خیلی ناراحت شدم که چرا این
بلا به سرش آمد بعد به حرفها و متلکهای که مارال بهم انداخته بود فکر کردم و گفتم خدا چقدر بزرگه
بعدم که زن عمو رفت به مادر شوهرم گفتم من بعد از ۲ روز فهمیدم باردار شدم شما همه فکر کردین من
دروغ گفتم و ازتون پنهان کردم حالا ببینید دختر عموتون ۳ ماه باردار بود به هیچ کدومتون نگفت الان که
براش مشکل پیش امده گفته.
خلاصه گذشت تا شب که مادر شوهرم و ۲ تا هم عروسام و خواهر شوهرم به ملاقاتی مارال به منزلش
رفتن و من و امید،فاطمه و رضا بچه های برادر امید تنها موندیم
امید که گفت من میرم بخوابم منم گفتم باشه منم برم دستشویی و مسواک بزنم بیام که بخوابم
خلاصه مسواک زدم تمام شد خواستم حرکت کنم که صدای انفجار خیلی ترسناکی از پشت سرم آمد
من که از ترس فقط جیغ میزدم امید بیچاره بدو بدو آمد تو حیاط و من روی زمین دید با دو دست می زد تو
سرش و میگفت چیزی نیست نترس که رضا با خند آمد تو حیاط
امید:رضا صدای چی بود؟
رضا:من ترقه زدم ترسیدی
همین که گفت امید افتاد دنبالش بعدم آمد و منو برد داخل من از ترس حالت تهوع بهم دست داده بود
و می لرزیدم داشتم سکته میکردم و همش نگران بچه ام بودم خلاصه اینطوری شد که من از شب
پنجشنبه تا جمعه( شب لکه بینی داشتم)اما حالا خداروشکر بهترم
از خانواده مادر شوهر و خواهر شوهرم بگم که اونا هم وقتی فهمیدن کلی ترسیده بودن چون امید
قسم خورده بود که اگه بلای سر من یا بچه بیاد رضا رو میکشه آخه رضا بچه نیست دوم دبیرستان و
از نظر هیکلی دقیقا هم هیکل امید،خیلی کار احمقانه ای انجام داد
امید میگه تا این بچه بدنیا بیاد من هزار بار میمیرم و زنده میشم((خدا به داد منو بچه ام برسه))





